<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500</id><updated>2011-04-21T11:45:26.256-07:00</updated><title type='text'>پسر حشری</title><subtitle type='html'>&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1606;&amp;#32;&amp;#1608;&amp;#1576;&amp;#1604;&amp;#1575;&amp;#1711;&amp;#32;&amp;#1605;&amp;#1578;&amp;#1593;&amp;#1604;&amp;#1602;&amp;#32;&amp;#1576;&amp;#1607;&amp;#32;&amp;#1662;&amp;#1587;&amp;#1585;&amp;#32;&amp;#1581;&amp;#1588;&amp;#1585;&amp;#1740;&amp;#32;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#32;&amp;#1608;&amp;#32;&amp;#1587;&amp;#1705;&amp;#1587;&amp;#1740;&amp;#32;&amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#32;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;#1583;</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shahvati.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>8</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-108281679256025751</id><published>2004-04-24T07:26:00.000-07:00</published><updated>2004-04-24T07:30:42.716-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دانشجويان بدبخت بخونند!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسمش ارزو بود,عشقمو ميگم,خيلی دوسش داشتم,۲ سالی بود که با هم تو دانشگاه اشنا شده بوديم...از اون دخترای با معرفت روزگار بود...ميخواستم برم خواستگاريش اما با چی؟پدر ارزو خيلی مراعات ميکرد مودبانه دکم ميکرد...بغض گلومو گرفته بود...اخه چرا؟اينم شد زندگی؟اينم شد مملکت؟که ادم نتونه به عشقش برسه...البته کميته امداد ۱ ميليون وام ازدواج با ۱۰۰۰ تا شرط ميداد که خرج ماه عسلمون هم نبود چه برسه به ازدواج!!!! اعصابم گهی بود...۴ ساعت ديگه هم بايد ميرفتم دانشگاه البته از خونمون يه ذره دور بود...يه ۴۰۰ کيلومتر...اره منه بيچاره هم دانشجوی يه جای کيری بودم به جز تهران...ارزو هم ميومد...خيلی خسته بودم...بايد ميرفتم و يه ۴ سالی الاف ميشدم با اين استادای گهی...اخه اگه حواسم به اطراف باشه و فکرم ازاد جلوی بخوربخورشونو ميگيرم!!!تازه واسه همين جای در پيت ۲ سال کونم به فاک رفته بود....تا هم اونور اب يه گهی بتونم بخورم و هم جيب اقای جاسبی کمتر پر بشه!!!!و اخرشم نگن دانشگاه ازاديه بدبخت...اما چه فايده ...هيچ کس سر جاش نيست..هر کی که علمشو داشت و پولشو از اين خراب شده رفته بود...موندن يه مشت بی سواد عقده ای!که از هيچ کاری به اندازه اويزون شدن از کيرشون واسه نمره گرفتن لذت نميبرن...تو افکار خودم غرق بودم که گوشيم زنگ خورد...ارزو بود...هر وقت اين گوشی زنگ ميخوره به اين فکر ميکنم که ما چقدر بدبختيم...بقيه کشور ها سيم کارت رو مجانی ميدن اينجا واسه يه عده شده ارزو...واسه يه عده جواد ,کلاس...و واسه بقيه هم بدبختيه اخر ماهش که بايد ارقام نجومی بدن و از همه مهمتر واسه مخابرات وسيله ای واسه چاپيدن خلق الله!!!!!سرتونو درد نيارم با ارزو تو ترمينال قرار گذاشتيم...منم رفتم کس و کونمو جمع کنم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴ ساعت بعد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دور دیدمش...دست تکون دادم و به سمتش رفتم دست دادم باهاش و يه نمه بوسيدمش که يه دفعه متوجه يه دونه از اين کلاغ سياه ها شدم که زيادی قار قار ميکرد و زيره لب ميگفت:دختره خجالت نميکشه...عجب جوونای لشی داريم!!!توجه نکرديم ...بر پدر هر چی خايه مال ايناست لعنت...خنديديم و سوار ماشين شديم...ارزو که انقدر خسته بود ۳ سوت خوابش برد...اما من از عصبانيت خواب نداشتم ...تو اين گيرو ويری اين ۲۰ سانتيه هم بلند شده بود...نميدونستم بخندم يا گريه کنم!!...هم عصبی بودم هم وحشتناک حشری!!!ارزو تو خواب خيلی تودل برو ميشد...يه جوريم خوابيده بود که کونش به سمتم بود...ديگه داشتم از شقدرد نفله ميشدم....و اينو بگم که ما با هم سکس داشتيم و موردی نبود اما ميترسيدم بلند شه و بفهمه...سوتی شه!!!اخه ما با هم زياد شوخی داريم...به هر زحمتی بود علمو خوابوندم...و خوابيدم...۳ ساعتی خواب بودم که با صدای بلند شو برديای ارزو بلند شدم...رسيده بوديم...پياده شديم و يه تيکسی گرفتيم و رفتيم خونه من...ارزو هم با من اومد ...خلاصه اونم پايش کردم که کلاس هارو بپيچونيم...اصلا حالشو نداشتم...به ارزو گفتم به اريا و ياسی هم بگو بيان اونام پاين دوره هم باشيم منم وسايلم رو جمع کردم و رفتم حموم...حشری بودم اما جلق نزدم...ميخواستم ارزو رو بکنم....از حموم که در اومدم اومده بودم...کلی اريای بدبخت شاکی بود ميگفت تا بياد اينجا ۱۰۰۰ تا الگانس رو پيچونده...۲۰۰۰ تا نگاه های چپ چپ مردم احمق رو هم تحمل کرده!!!اونم هعصابش کيری بود...منم طبق عادت هميشه واسه اينکه برو بچ دپرس نشن...خودمو زدم به کسخلی و مسخره بازی...اما واقعا همه دپرس بودن...بلند شدم و ۲ تا قوطی جين اوردم با ۲ بسته چیپسو ...ماست که بريم بالا و فراموش کنيمو...کونه لق دنيا...همه پايه بودن...خلاصه واسه همه ريختم...گيلاس ها رو بالا اورديم وگفتيم به اميد ايرانی ازاد و سلامتی خودمون رفتيم بالا...ياسی بلند شد و يه اهنگ رمانتيک گذاشت به اسم:nothing can't change my love for you!!!عالی بود داشتيم حسابی از خود بی خود ميشديم...من ارزو و اريا هم ياسی رو بلند کرد که با هم برقصيم...تو حال و هوای خودم بودم که احساس حشری بودن زيادی کردم...نتونستم جلوی خودمو بگيرم...دستمو گذاشتم رو کون ارزو و شروع کردم به ماليدنش...اريا هم انگار فقط منتظر من بود ک ببينه جو رلست يا نه....اونم رفت تو لب و لب بازی....همهون حشری شده بوديم...من ارزو رو بردم تو اطاق و لختش کردم و شروع کردم به ليسيدن کس وکونش...از لذت داشت فرياد ميزد که من ديدم الانه که برو بچ بريزن تو....کيرمو گذاشتم تو دهنش که اروم بگيره...اونورم ياسی داشت واسه اريا ساک ميزد.....يه ۱۰ دقيقه ای مال همو خورديم...ارزو خيلی حشری شده بود...و مدام ميگفت منو بکن لعنتی....اونورم اريا داشت از کون ياسی رو ميکرد...البته اينو بگم که هر ۲ تاشون پرده داشتن و فقط بايد از کون ميکرديمشون!!!ياسی تو اون حالت دادن داشت منونگاه ميکرد که ارزو داشت واسم ساک ميزد و اين بيشتر حشريش ميکرد...دوست داشتم ۴ تايی يه سکس گروهی داشته باشيم...واسه همين ارزو رو بلند کردم و ما هم به اونا پيوستيم.....الان ۲ تا کير بود ۲ تا کس و ۴ تا کون!!!من خوابيدم ...ياسی کيرمو گذاشت تو دهنش و کونشو داد به سمت ارزو...ارزو هم شروع به ليسيدن کس وکون ياسی کرد...از اون ور هم اريا بيکار نبود و انگشتش تو سوراخ کون ارزو بود....داشتيم حال دنيا رو ميکرديم و هممون هم گرم بوديم....که يه دفعه زنگ درمون زده شد...با عجله رفتيم و جواب داديم...خودشون بودن...ای مادر جنده ها...اخه کی خبر داده بود...بدبخت شديم...درست حدس زديد ....يکی از همونايی بود که اريا پيچونده بودش....يه الگانس !!!حالا چيکار ميکرديم؟ارزو که از شدت ترس گريش گرفته بود...لباسامون رو پوشيديم و درو باز کرديم...که يه دفعه ريختن تو....و بدون سوال هر ۴ تاييمون رو بردن...نميدونستم چی به سرمون مياد اما از دانشگاه که اخراج بوديم..ابرومون همه جا ميرفت...کلی تعهد و سو سابقه.....البته اينا مشروط به اينکه مفقود الاثر نشيم!!!!داشتم از ترس ميمردم که يه دفعه با صدای ارزو از خواب پريدم...وای خدايا شکرت همش خواب بود...يه نگاه به ارزو کردم و بوسيدمش...و از اون روز دودل شدم که با تمام اين بدبختی ها کنکور بدم يا نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-108281679256025751?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108281679256025751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108281679256025751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2004_04_18_archive.html#108281679256025751' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-108133977718267314</id><published>2004-04-07T05:09:00.000-07:00</published><updated>2004-04-08T00:47:53.233-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ارباب یا برده؟؟؟&lt;br /&gt;يکی دو ساعتی ميشد که زير پام نشسته بود و التماس ميکرد&lt;br /&gt;ميدونستم از اين کار لذت ميبره...&lt;br /&gt;بين دو راهی مونده بودم ارباب يا برده؟&lt;br /&gt;بيشتر دوست داشتم برده باشم اما از اين که ميديدم از برده بودن لذت ميبره برای اينکه دوستش داشتم نقش ارباب رو گرفتم.&lt;br /&gt;دلم نميومد عذابش بدم ولی راه ديگه ای نمونده بود من قبول کرده بودم ارباب باشم&lt;br /&gt;پس همينطور که التماس ميکرد نزديکش شدم و با تحکم گفتم: دراز بکش&lt;br /&gt;گفت چشم ارباب&lt;br /&gt;رفتم جلو و پامو گذاشتم رو کيرش و محکم فشار دادم.&lt;br /&gt;چهرش از درد منقبض شد و اخ بلندی گفت... دلم براش سوخت اخه کفشام پاشنهء بلند و سفتی داشت ولی با اين وجود فرياد زدم : خفه شو!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;گفت چشم ارباب هنوز لباس تنش بود که دستور دادم : لخت شو&lt;br /&gt;چشم کوچکی گفت و شروع کرد به دراوردن لباساشو لخت شد.&lt;br /&gt;اومد جلوم زانو زد و گفت: سرورم اجازه ميدين پاهاتونو ببوسم؟&lt;br /&gt;با سر جواب مثبت دادم و کفشامو در اوردم&lt;br /&gt;شروع کرد به بوسيدن پاهام که با پا کوبيدم تو دهنش.&lt;br /&gt;دوباره صدای اخ بلندش تو فضا پيچيد که فرياد کشيدم : خففففففففففففه شششششششششششو&lt;br /&gt;با التماس نگاهم ميکرد ...&lt;br /&gt;گفتم کارتو انجام بده. دوباره شروع کرد پاهامو بوسيدن گفتم : بليسشون&lt;br /&gt;گفت چشم سرورم&lt;br /&gt;و حسابی پاهامو ليسيد...&lt;br /&gt;گفتم بسه دراز بکش. دراز کشيد . چشماش خمار بود.حسابی حشری بود.&lt;br /&gt;رفتم جلو تخماشو گرفتم تو دستم و سعی کردم بيشتر تحريکش کنم. به التماس افتاده بود&lt;br /&gt;اما هرچی بيشتر التماس ميکرد من بيشتر از تحريک کردنش لذت ميبردم&lt;br /&gt;که فکری تو ذهنم جرقه زد&lt;br /&gt;گفتم دولا شو... گفت ارباب چيکار ميخواين بکنين؟&lt;br /&gt;با تحکم گفتم: بهت ميگم دولا شو&lt;br /&gt;دولا شد حالا کونش روبروی من بود... اول چند ضربهء محکم با دست زدم رو کونش&lt;br /&gt;بعد با کمربند به جون کونش افتادم تا جايی که کونش حسابی سرخ شد. &lt;br /&gt;حالا ديگه وقتش بود.&lt;br /&gt;دور و برم رو نگاه کردم يه شونهء گرد که دستهء دراز و کلفتی داشت نظرم رو جلب کرد...&lt;br /&gt;شونه رو اوردم و گفتم بليسش&lt;br /&gt;گفت ارباب ميخواين باهام چيکار کنين؟&lt;br /&gt;که بلند تر فرياد زدم بليسش. وبعد با اب دهن سوراخ کونش رو خيس کردم...&lt;br /&gt;فهميد ميخوام چيکار کنم. به پام افتاده بود و التماس ميکرد که نکنم تو سوراخش و پاهامو ميبوسيد و ميليسيد اما من ميخواستم اينکار رو بکنم پس هيچ اعتنايی بهش نکردم.&lt;br /&gt;برش گردوندم وبهش دستور دادم کونش رو بياره بالا&lt;br /&gt;گفت چشم.&lt;br /&gt;شونه رو اول ماليدم دوره سوراخش بعد يهو تا نصفه کردم تو...&lt;br /&gt;از درد نعره کشيد و اخ بلندی گفت که محکم با کمر بند زدم رو کونش و گفتم:&lt;br /&gt;خفه ميشی يا خفت کنم؟&lt;br /&gt;گفت: ارباب غلط کردم &lt;br /&gt;محلش نذاشتم. همينطور که شونه تو کونش بود با تخماش بازی ميکردم&lt;br /&gt;کيرش حسابی شق شده بود.داشت از شق درد ميمرد اما برای من مهم نبود.&lt;br /&gt;شونه رو در اوردم و دوباره کردم توش ولی اينبار تا ته.!!!!&lt;br /&gt;از درد قرمز شد حالا ديگه با گريه التماس ميکرد اما واسهء من مهم نبود . شونه رو تو کونش تکون ميدادم و با اون دستم تخماشو تحريک ميکردم.&lt;br /&gt;وقتی خوب اه و نالش راه افتاد شونه رو در اوردم و بهش گفتم بره تو حموم و توی وان بشينه&lt;br /&gt;رفتم بالای سرش وايسادم و دستور دادم چشماشو ببنده و کسمو برام ببوسه و بليسه...&lt;br /&gt;و قتی که مشغول ليسيدن و بوسيدن بود شروع کردم به شاشيدن روی صورت و توی دهنش و بهش دستور دادم به کارش ادامه بده.&lt;br /&gt;وقتی کارم تموم شد بهش گفتم که کسمو خوب بليسه تا تميز بشه...&lt;br /&gt;شروع کرد به ليسيدن... ليسيد و ليسيد و ليسيد تا اينکه يه احساسی به من دست داد!!!!!&lt;br /&gt;داشتم ارگاسم ميشدم.&lt;br /&gt;وقتی به ارگاسم رسيدم دوباره حس ترديد به سراغم اومد....&lt;br /&gt;ارباب يا برده؟&lt;br /&gt;ميخواستم به پاش بی افتم و ارش برای اينکه منو ارضا کرده تشکر کنم.&lt;br /&gt;ولی الان جای اين حرفا نبود....&lt;br /&gt;نقش من ارباب بود و بايد ادامه ميدادم. پس بلند شدم و بهش گفتم خودشو بشوره و بياد&lt;br /&gt;وقتی اومد بهش دستور دادم دوباره دولا بشه و اينبار شونه و کونش رو چرب کردم و دوباره تا ته کردم تو و شروع کردم به عقب و جلو کردن.&lt;br /&gt;التماس ميکرد بذارم ابشو بياره ولی من توجهی نميکردم.&lt;br /&gt;مرتب التماس ميکرد تا من دستمو بردم طرف کيرش و شروع کردم به ماليدنش تا ديدم صدای اه و اوهش داره در مياد و ممکنه ابش بياد فوری دستمو برداشتم!!!!!!&lt;br /&gt;به گريه افتاد د پاهامو بوسيد که بهش اجازه بدم ابش بياد.&lt;br /&gt;گفتم بره بخوابه رو تخت. وقتی خوابيد رفتم رو دهنش نشستم و گفتم کسمو بليس&lt;br /&gt;وقتی ميليسيد بهش گفتم که اجازه داره کيرش رو بماله تشکر کرد و دوباره شروع کرد به ليسيدن و با خودش ور رفتن که ابش اومد...&lt;br /&gt;حالا به پام افتاده بود و تشکر ميکرد. &lt;br /&gt;حالا که ديگه تموم شده بود و اونم لذت برده بود. ديگه لازم نبود نقش بازی کنم.&lt;br /&gt;رفتم جلو لباشو بوسيدم و بغلش کردم و زير لب زمزمه کردم : دوستت دارم&lt;br /&gt;و ازش قول گرفتم که دفعهء بعد اون ارباب باشه ... &lt;br /&gt;راستی باید بگم که این داستان رو دختر حشری نوشته که در واقع با من همکاری میکنه واسه نوشتن و از این به بعد با هم مینویسیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;her E-mail:dokhtare_hashari666@yahoo.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی چرا عضو گروهمون نمیشید با حالا؟منتظریم.&lt;br /&gt;مدیریت ولاگ پسر حشری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-108133977718267314?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108133977718267314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108133977718267314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2004_04_04_archive.html#108133977718267314' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-108097712849034001</id><published>2004-04-02T23:25:00.000-08:00</published><updated>2004-04-02T23:29:09.373-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینم گروه من در یاهو.....عضو شید...تا چیزهای نو و سکسی ببینید..... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;http://groups.yahoo.com/group/pesare_hashari &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;agha ozv shid vagarne man dige neminevisama!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;khub inam namei az yeh doost....&lt;br /&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک دختر عمه دارم که 25 سال داره و قشنگ و خوشگل است و انصافا حساب کنم بدن خوش فرمی هم داره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ما در خانه ای زندگی میکنیم که تمام طبقات فامیلی است و این دختر عمه من در طبقه اول هستند و ما همدیگر را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی چند بار میبینیم ولی هیچوقت موقعیت نشده که ما تنها بشویم و همیشه حداقل یک نفر هست و نمیشه کاری کرد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش آنها جایی بودند و من نبودم وقتی رسیدم و به طبقه خودمان رسیدم دیدم صدای آه آه آه میاد و یک لحظه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش خودم گفتم آبروریزی شد آقام دید فیلم سکسی من رو ولی یه لحظه به خودم آمدم دیدم این ساعت که آقام خونه نمیآید &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آروم رفتم از لای در که نیمه باز بود دیدم این دختر عمه من رو به تلوزیون ولو شده داره خودشو میکشه خیلی حشری بود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلوزیون هم روبروی در و دختر عمه هم من رو نمیدید و مشغول خودش بود من هم سریع رفتم راه پله ها و لباسهامو اونجا در آوردم که اون نفهمه من اومدم و بعد که لخت شدم اومدم بالا آروم ازپشت گرفتمش و سیه ها رو که اومد دستم یه جیغ کشید و وحشت کرد چون فکر نمی کرد پیدام بشه خلاصه چند دقیقه به آروم کردن این دختر گذشت منم به هوای کمک حسابی تا مینونستم تن لخت مرجان رو دید میزدم اسم اون مرجانه ببین سینه ها میزون شکم صاف رون پاها هم تناسب اشت با تنش و کونش هم گنده بود و با عشق آقا من اومدم سینه های مرجان رو بخورم 2-4 دقیقه ای مشغول بودم دیدیم از کوچه صدای اهل ساختمون میاد که یعنی سر خر ها رسیدند خلاصه لباساشو سریع تنش کردم فرستادمش پایین تا شب بدجور حشر داشتم دلم هم نمیخواست خودم خودم رو راحت کنم ولی شب تو خواب خراب کردم آقا من بعد یه هفته تنهایی یا با مرجان دنبال راه حل بودیم که آقا من زیاد رفیق خونه میام رفیق های پسر و پاتوق ماست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چند روزی گذشت من هم کلافه بودم که مرجان تلفن کرد چیکار کنیم که من به اون گفتم یا باید صبر کنیم که خونه خالی بشه یا اینکه یه راه حل که من میگم رو قبول کنی البته این راه رو که الان میگم خودم به فکرم رسیده بود ولی برای راه آخر گذاشتم و به مرجان گفتم که یه راه هست اونم اینکه یا عصر یا فردا صبح به هوای خرید و اینور اونور رفتن با هم بیرون برویم و وقتی که اومدیم برون یکراست میریم خونه یکی از دوستام که که اون موقع خونه مجردی داشت وبه مرجان گفتم ببین اونجا بریم من با این دوستم خیلی کارا کردیم و واقعا یکبار دوستم تو خونه داشته با دختر خاله اش حال میکرد که من رسیدم و منم بازی کردم و به مرجان یه جوری این موضع رو حالی کردم که با من بیایی اینجوری میشه و معمولاا این جور جا ها که مجردی هست همیشه یا پاتوقه یا تا بشینی یکی یکی بچه ها پیداشون میشه همه اینهارو گفتم و قرار صبح را گذاشتیم صبح ساعت 9 منم رفتم پاتوق و به رفیقم گفتم ولی نگفتم کی رو میبرم که جا بخوره چون ما شوخی فحشی هم داریم یه موقعهایی میگفت که به شوخی مثلا مرجان میومد سر راه ما میگفت رضا یه روز من این مرجان رو میترکونم و منم از همین شوخی ها و من چون به فرهاد نگفتم مرجان می آد اونم تا شب هر کدوم از رفیقهامو نو دیده بود گفته بود فردا بیان حال کنن آقا ما قبل از10 رسیدیم اول که فرهاد جا خورد بعدشم مرجان هم خجالت میکشید &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بچه ها ی دیگه هم که 4 تا بودن با شرت و بی شرت تو اتاق ول بودن که ما رفتیم تو اتاق یکی از بچه ها غریبه بود و رفیق صاحب خونه که یکهو بلند داد زد بچه ها عجب کوسیه و آقا مرجان هم ترسیده بود خلاصه رفتیم تو به بچه ها هم گفتم مرجان دختره کاری به کسش نداشته باشن اول هم خودم رفتم و وقتی دیدم حسابی حشرش زده با لا و واقعا میخواست بکنم تو کسش منم دیگه طاقت نیاوردم و پرده و چوب پرده رو انداختم ولی به بچه ها چیزی نگفتمچون یه موقع کار دستمون میدادن و مرجان حامله میشد و اونها هم یکی یکی رفتند و وکارشون رو کردند و بدبخت مرجان من خودم دلم براش سوخت با من و رفیقم و4 تا رفیقاش 6 نفر را جواب داد اونم دختری که بار اولش بود ولی خیلی حشر داشت وگرنه نفر دوم دیگه کارتموم بود این رفیق دوستم که غریبه بود یه چیزی تو مایه های 37-38 سال داشت از اون خانوم بازای تیر هم بود رفت که تو وقتی نوبتش شد اونم بعد همه بچه ها رفت تو این یکی رو مرجان واقعا اذیت شد جیغ میزد و ما هم چیکار میکردیم نوبت رفیقمون شده بود و اونم داشت حال میکرد خلاصه آقا مرجان زیر اینیکی خیلی در کشید بدبخت مرجان با اول با 6 تا طرف شد موقع بر گشتن آژانس کرفتم چون از دم در به زور راه می آمد و خلاصه من چون خودم کردمش فهمیدم خیلی براش سخته من خیلی مراعاتش رو کردممخصوصا از کون که میکردمش همش میگفت کرم بزن روغن بزن منم هی آب دهن میزدم ات بتونه ورداره ولی باقی بچه که دلشون نمی سوخت مرجانم داءم که پیش اونا جیغ میزد و درد میکشید بعد اونم یک بار داشت راه پله میشست من حدود 3تا 4 دقیقه دستانش رو گذاشتم رو پله و ذامنش رو دادم بالا از بغل شرت کردم تو کسش و تا الان 1 ساله نکردمش و خونه هامون هم عوض نشده به همین خاطر موقعیت ندارم رفیق من هم ازدواج کرده خلاصه همه اینها رو گفتم توی این نصف شبی که از شق درد نخوابیدم دلم هم نمیاد خودم رو راحت کنم دوست دارم همه آبم رو بریزم رو سینه هاش وقتی کردمش &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو مكان خالي اون ورا هست&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;avale omri kos kesham shodim!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-108097712849034001?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108097712849034001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108097712849034001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2004_03_28_archive.html#108097712849034001' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-108081014159802042</id><published>2004-04-01T01:02:00.000-08:00</published><updated>2004-04-01T01:12:12.983-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان تمام انتظار ها به پایان رسید...پسرحشری داره میاد اما اینبار طوفانی تر از قبل....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;http://www.pesare-hashari.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وبسایت منه حالا میفهمید وبسایت چیه....که هر کسی از راه میرسه نیار بنویسه((قابل توجه سکس خانوادگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم گروه من در یاهو.....عضو شید...تا چیزهای نو و سکسی ببینید.....&lt;br /&gt;http://groups.yahoo.com/group/pesare_hashari&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 هفته...فقط 1 هفته مونده.....&lt;br /&gt;با من در تماس باشید....&lt;br /&gt;pesare_hashari_666@yahoo.com&lt;br /&gt;id:pesare_hashari_666&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به امید ایرانی ازاد...فرهنگی بالا...جوانانی شاد...&lt;br /&gt;به امید فرداهایی بهتر................&lt;br /&gt;فدای همتون....&lt;br /&gt;پسر حشری.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-108081014159802042?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108081014159802042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108081014159802042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2004_03_28_archive.html#108081014159802042' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-108080946404930740</id><published>2004-04-01T00:51:00.000-08:00</published><updated>2004-04-01T00:54:41.793-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;پسر حشری&lt;/strong&gt; داره میاد.....اما اینبار طوفانی تر از قبل....وبسایتم دارخ میاد.....با من باشید عزیزان...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.pesare-hashari.com"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و &lt;strong&gt;گروه پسر حشری&lt;/strong&gt; در یاهو.......&lt;br /&gt;&lt;a href="http://groups.yahoo.com/group/pesare_hashari/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اقا کولاکه...................................................یوهو....به هم بگید..........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-108080946404930740?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108080946404930740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/108080946404930740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2004_03_28_archive.html#108080946404930740' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-106752169586865574</id><published>2003-10-30T05:48:00.000-08:00</published><updated>2003-10-30T05:48:08.230-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به دلیل برخی مشکلات شخصی دیگه نمینویسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-106752169586865574?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/106752169586865574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/106752169586865574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2003_10_26_archive.html#106752169586865574' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-106702960800319902</id><published>2003-10-24T14:06:00.000-07:00</published><updated>2003-10-24T14:06:47.200-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روزنامه ای ميخره...با نا اميدی ورق ميزنه...اخه مثل خيلی از ماها بيکاره...فقط ۲۲ سال داره&lt;br /&gt;دیپلمه...خدايا يعنی ميشه کار پيدا کنم؟...بغض گلوشو فشار ميده..يه دفعه چشش اون اگهی&lt;br /&gt;رو ميبينه...به خانومی مسلط به کامپيوتر...ترجيحا مجرد...۲۰ تا ۲۵...با روابط اجتماعی خوب و&lt;br /&gt;اضافه کاری نيازمنديم...خوشحال ميشه...اصلا نميفهمه چطوری به خونه ميرسه...تلفن رو بر &lt;br /&gt;ميداره و شماره رو ميگيره...سلام من ميخواستم راجبه اگهيتون حرف بزنم..کمی حرف ميزنه&lt;br /&gt;و يه وقتی ميگيره...دختر ساده و در عين حال زيبا و پاک...وارد شرکت ميشه..يه شرکت تجاری&lt;br /&gt;به دربونه اونجا سلام ميده و اطاق رييس رو ازش میپرسه...دربون با نگاه معنی داری بهش &lt;br /&gt;ميگه اونور...انگار دربون به معصوميت اين دختر دلش سوخته....واييييييييييييی خدايا ۱۰۰۰&lt;br /&gt;نفر اومدن.....من هيچ شانسی ندارم...۲ ساعتی الافه تا نوبتش ميشه...ميره تو...&lt;br /&gt;دختر:سلام اقای رييس&lt;br /&gt;رييس:سلام جانم...بفرماييد...خواهش ميکنم...&lt;br /&gt;ظاهری کاملا مودبانه و غلط انداز....همه چی به ظاهر عادی و خوب بود....&lt;br /&gt;رييس:چند سالتونه؟و مدرکتون....&lt;br /&gt;دختر:۲۲ سالمه...و ديپلمه.... &lt;br /&gt;رييس مکث موتاهی ميکنه...البته تو اين فرمايی که جلوتون ميبينيد ليسانس هم تقاضا داده&lt;br /&gt;اما واسه خانوم های خوشگل هميشه کار هست....و بعد لبخند معنی داری ميزند....&lt;br /&gt;دختر سرخ ميشه....رييس همچين بگی نگی دلش واسه رونهای دختر قيلی ويلی ميره...&lt;br /&gt;شمارتون رو بدين باهاتون تماس ميگيرم...&lt;br /&gt;چيز ديگه ای نمیپرسيد جناب رييس....؟&lt;br /&gt;نه جانم...تلفنی باهاتون تماس ميگيرم....پس منتظر زنگم باشيد...موفق باشيد....خداحافظ.&lt;br /&gt;دختر نا اميدانه بيرون مياد...اينم نشد...چه محترمانه ردم کرد!!!!...تو خيابون از دست مزاحما&lt;br /&gt;اسايش نداره...۲...۳ تا ماشين بهش کليد ميکنن...خوشگله سوار نميشی؟حال ميديما.....&lt;br /&gt;کثافت ...بی ناموس...عوشی...اعصاب دختر بد بخت رو خورد ميکنن...بالاخره تاکسی ميگيره&lt;br /&gt;هنوز يه ذره نرفته ۲ تا مرد عقب سوار ميشن...و مدام به هر بهانه ای خودشون رو ميمالن&lt;br /&gt;به دختره...حجب و حيای دختره اجازه نميده چيزی بگه با ناراحتی پياده ميشه....همه چی &lt;br /&gt;رو تو خودش ميريزه...ميرسه خونشون...&lt;br /&gt;سلام مامان....سلام عزيزم کار پيدا کردی....مجبوره نقش بازی کنه که مامان پيرش دلش &lt;br /&gt;نشکنه....اره مامان...امروز پيدا کردم بالاخره...تو يه شرکت بازرکانی منشی شدم....&lt;br /&gt;وای دخترم مبارکه...ديدی گفتم...مجبوره لبخند بزنه...لبخندی تلخ فقط برای اينکه مامانش&lt;br /&gt;دلش نشکنه...باباش ۱۰ ساله که مرده...برادری نداره...اما يه حواهر داره که عروسی کرده&lt;br /&gt;اونم بد بخته...شوهرش اذيتش ميکنه....۲ روز ميگذره....برای اينکه مامانش فکر کنه که سر&lt;br /&gt;کار ميره ۲ روز هر روز ساعت ۸ بيرون ميرفت و ۲ بر ميگشت...ديگه داشت گريش ميگرفت&lt;br /&gt;تا اينکه زنگ تلفن زده شد...سلام من از شرکت....مزاحم ميشم شما پذيرفته شديد...لطفا&lt;br /&gt;امروز عصر تشريف بياريد...از خوشحالی نميدونست چيکار کنه....گوشی رو ميذاره و نفس&lt;br /&gt;راحتی ميکشه...تموم شد...راحت شدم....ناهارشو ميخوره...حموم ميره و خودشو درست &lt;br /&gt;ميکنه و ساعت ۶ اونجا ميرسه....يه راست ميره به اطاق رييس....&lt;br /&gt;سلام اقای رييس...حالتون خوبه؟....سلام جانم ...تبريک ميگم...از امروز ميتونيد کارتون رو &lt;br /&gt;شروع کنيد...به عنوان منشی مخصوص من...حقوقتون هم اينقدره ......که با اضافه کاری &lt;br /&gt;اينقدر .....ميشه...خوبه؟...ممنونم اقای رييس...عاليه...اونجا ميز شماست در ضمن با من &lt;br /&gt;دوست دارم راحت باشيد و نزديک.....و لبخند شيظانی ميزنه....دختر اينقدر خوشحاله که &lt;br /&gt;معنی حرف رييس رو نميفهمه...باشه اقای رييس...پس من برم به کارم برسم....و رييس&lt;br /&gt;با خوشحالی ميگه بفرماييد خواهش ميکنم........................&lt;br /&gt;چند روزی اينجوری ميگذره...تو اين مدت دختر متوجه نگاه های مرد ميشه...و هر روز به يه&lt;br /&gt;بهانه ای از دستش فرار ميکنه...تا اينکه يه روز رييس بهش ميگه امروز بعد از تعطيلی به&lt;br /&gt;اطاقم بيا...راجبه اضافه کاری ميخوام باهات حرف بزنم....دختر قبول ميکنه....ساعت ۸ شبه&lt;br /&gt;همه رفتن...تق تق...بفرماييد...سلام اقای رييس...با من کاری داشتيد...اره عزيزم بشين....&lt;br /&gt;دختر تعجب ميکنه....چه لحن صميمانه ای!!!رييس کمی قدم ميزنه...از پشت شونه های دختر &lt;br /&gt;رو ميگيره...گفتم که با من راحت باش...و با يک حرکت روسری دختر رو باز ميکنه....&lt;br /&gt;اه...اقای رييس چيکار ميکنيد....؟؟؟؟&lt;br /&gt;گفتم با من راحت باش...حالا هم هيچی نگو بذار کارمو بکنم....!!!!&lt;br /&gt;اقای رييس من نميفهمم...........تا۲۰ دقيقه ديگه ميفهمی....اروم باش....دختر خوبی باش &lt;br /&gt;زياد طولش نميدم....نه اقای رييس خواهش ميکنم...دختر سعی ميکنه که فرار منه...اما رييس &lt;br /&gt;اونو ميگيره و درو ميبنده و روش ميفته...وای چه گوشتی هستی تو...باز کن اون پاهاتو ببينم&lt;br /&gt;نه....خواهش ميکنم ....دختر تقلا ميکنه و سعی ميکنه داد بزنه...اما دستای محکم مرد اين &lt;br /&gt;اجاره رو به دختر نميده....خفه ميشی يا خفت کنم؟....و ضربه ای به صورت دختر ميزنه.....&lt;br /&gt;دختر از شدت ترس نميتونه حرف بزنه فقط اشک ميريزه...رييس لباساشو در مياره....اههههه&lt;br /&gt;وايسا لباساتو در بيارم جنده من....!دختر نميذاره...رييس اونو تا ميتونه ميزنه...قول ميدم زياد&lt;br /&gt;درد نداشته باشه...و خنده ای سر مستانه ميکنه....دختر حال نداره که حتی تکون بخوره&lt;br /&gt;...فقط با همون حالت ميگه من دخترم...و رييس با خنده ای ميگه ...مگه من ميگم پسری؟&lt;br /&gt;و خنده ای شيطانی ميکنه....رييس کيرشو ميذاره تو دهن دختر ....بخور جنده...قشنگ ساک&lt;br /&gt;بزنی ها....زنم بلد نيست خوب ساک بزنه....!!!دختر داره حالش به هم ميخوره...بسه...رييس&lt;br /&gt;برش ميگردونه...اه........چه کسی...حيف اين کس نبود من نميکردمش....اه........دختر درد&lt;br /&gt;سوزناکی رو وسط پاش حس ميکنه....اه........دختر گريه ميکنه....رييس کمرشو بالا پايين&lt;br /&gt;ميکنه....و بعد از ۱۰ دقيقه ابشو رو کون دختر ميريزه....اه........راحت شدم...کردن تو واسم &lt;br /&gt;عقده شده بود....دختر همچنان داره گريه ميگنه.............خقه شو جنده....برو از شرکتم بيرون&lt;br /&gt;از حالا تو تخراجی به کسی هم حرف بزنی....ابروتو ميبرم....ار اين به بعد يک روز در ميون&lt;br /&gt;اينجتيی و گر نه تو ميدونی و من...به مامانت ميگم که سکته کنه...بيا اينم ۲۰۰۰۰ تومن....&lt;br /&gt;از کون هم بدی بيشتر ميشه....دختر پول رو تو صورت رييس پرت ميکنه....زير لب نفرينش&lt;br /&gt;ميکنه و به زور خودشو بيرون مياره...نميتونه راه بره....رييس شرکت رو ميبنده و بيرون مياد.&lt;br /&gt;تو راه که داره ميره يه سری به مسجد ميزنه...پند تا از اين حاجی ها ميگن....سلام حاجی&lt;br /&gt;فلانی....التماس دعا....زير لب ذکر الکی ميگه و ميره به سمت خونه..............و با خودش&lt;br /&gt;ميگه اينم از اين...حالا به اون يکی زنگ بزنم....دختر بيچاره به زور به خونه ميرسه.......&lt;br /&gt;سلام مامان...سلام دخترم چرا دير کردی؟چرا رنگت پريده؟صورتت چی شده؟................&lt;br /&gt;هيچی مامان...افتادم زمين...من برم بخوابم گوشنم نيست....شب بخير....&lt;br /&gt;اخه به مامانش چی بگه؟....بگه که اخراج شده....؟...بگه که ديگه دختر نيست و تنها چيزی&lt;br /&gt;که يه دختر تو ايران داره رو ازش گرفتن؟؟؟؟چی بگه؟؟؟بگه که اگه هم شکايت کنه فقط&lt;br /&gt;ابروی خودش ميره...چون طرف اينقدر نفوذ داره که اصلا کسی بهش شک نميکنه.......&lt;br /&gt;تازه اينم يکه مثل خودشون....چيکار کنه....خودکشی؟؟؟؟اعتقاداتش مانع ميشه.........&lt;br /&gt;چشماشو ميبنده و لحضه ای فکر ميکنه..............&lt;br /&gt;اينجا ايرانه؟؟؟؟؟اينجا امنيت داره؟؟؟؟اينها واقعيت داره........نه حتما خيالاتی شدم...اخه اون&lt;br /&gt;نماز ميخوند...مسلمون بود....مسجد ميرفت...اون زن داشت!!!....اما نه...من خيالاتی نشدم&lt;br /&gt;اينو درد وسط پاش بهش ميگفت....با حودش لحضه ای کرد....نه دروغه !!!!!من اشتباه ميکنم &lt;br /&gt;و گريه ميکنه و در حالی که چشماش بسته ميشه ميگه...اره تموم دنيا دروغه !!!!! و واسه &lt;br /&gt;هميشه ميخوابه..............&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-106702960800319902?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/106702960800319902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/106702960800319902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2003_10_19_archive.html#106702960800319902' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5977500.post-106685279829033700</id><published>2003-10-22T12:59:00.000-07:00</published><updated>2003-10-22T12:59:58.446-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام من پسر حشری هستم از این به بعد اینجا مینویسم.....با من باشید....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5977500-106685279829033700?l=shahvati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/106685279829033700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5977500/posts/default/106685279829033700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahvati.blogspot.com/2003_10_19_archive.html#106685279829033700' title=''/><author><name>pinkpanther</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15299531584630740495</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
